شيخ ذبيح الله محلاتى
287
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
هجرتها الى الحبشة ثم الى المدينة عسقلانى در اصابه گويد ام سلمه و شوهرش ابو سلمه قديم الاسلام بودند و هر دو بحبشه هجرت كردند و بعد از مراجعت از حبشه به مكه هجرت كردند و از مكه بمدينه آمدند ام سلمه گويد چون شوهر من مهيا شد از براى هجرت بمدينه رحل خود را بر شتر بستم و فرزند خود سلمه را با خود برداشتيم چون حركت كرديم جمعى از رجال بنى المغيره سر راه بر ما گرفتند و شوهر مرا گفتند ما هرگز نگذاريم كه اين زن كه از عشيرهء ماست تو او را از وطن آواره بنمائى پس مرا بعنف از ابو سلمه جدا كردند جمعى از بنو عبد الاسد چون اين جسارت از بنى المغيره ديدند در خشم شدند پيش آمدند و پسر من سلمه را از من ربودند گفتند اكنونكه شما با بنى عم ما چنين كرديد ما هم سلمه را كه از ماست نمىگذاريم در نزد شما بوده باشد پس بنى عبد الاسد فرزند من سلمه را بردند و شوهر من ابو سلمه را رها كردند و او رفت تا داخل مدينه گرديد و بنو المغيره مرا در نزد خود محبوس داشتند و من همهروزه مىرفتم در ابطح و تا شام در آنجا مشغول گريه و ناله بودم هفت روز حال بدين منوال بود تا اينكه يك نفر از بنى اعمام بر من عبور داده حال مرا ديد بنزد بنى المغيره آمد گفت شما از اين بيچاره چه مىخواهيد كه بين او و شوهرش و پسرش جدائى انداختيد اين وقت به حال من رقت كردند و مرا گفتند اگر مىخواهى برو به شوهر خود ملحق شو و بنى عبد الاسد فرزند مرا به من رد كردند اين وقت من بر شترى سوار شدم و فرزند خود را در دامن گرفتم و تنها از مكه بسوى مدينه حركت كردم تا اينكه بتنعيم رسيدم در آنجا عثمان بن طلحة كه از بنى عبد الدار بود ملاقات كردم گفت - ( اين تريد يا بنت ابى اميه قلت اريد زوجى بالمدينة فقال هل معك احد فقلت لا و اللّه إلّا اللّه ) به غير از فرزندم با من كسى نيست پس آمد زمام ناقهء را گرفت و مصاحب من بود در كمال رفق و مدارا تا اينكه وارد مدينه شدم و ابو سلمه در قبا بود در قريه بنى عمرو بن عوف